نشر عدالت
ساعتى عدالت بهتر از هفتاد سال عبادت است كه شب‏هایش به نماز و روزهایش به روزه بگذرد
چهارشنبه 17 شهریور 1395 :: نویسنده : سمانه سامانی
اقسام طلاق
طلاق با توجه به شرایط طرفین و آثار مترتب بر آن، به اقسامی ‌منقسم می‌شود که در ادامه این مجال به بررسی آنها می‌پردازیم:
در یک تقسیم‌بندی اولیه و کلی، طلاق به دو قسم رجعی و بائن تقسیم می‌شود.

طلاق رجعی
مراد از طلاق رجعی، طلاقی است که در زمان عده، زوج حق رجوع به زوجه و از سرگرفتن زندگی مشترک را بدون نیاز به عقد نکاح مجدد دارد. در ماده ۱۱۴۸ قانون مدنی نیز آمده است: در طلاق رجعی برای شوهر در مدت عده حق رجوع است.

طلاق بائن
طلاق بائن در مقابل رجعی قرار دارد؛ یعنی در زمان عده زوج حق رجوع به زوجه را ندارد، و چنان‌چه خواستار زندگی مجدد با زوجه مطلقه‌اش باشد، باید تا انقضای مدت عده صبر کرده و بعد از آن با عقد نکاج مجدد او را به همسری درآورد. بائن از بیونیت به معنی جدائی است و اینگونه طلاق را از آن رو بائن گفته‌اند که در آن حق رجوع برای شوهر شناخته نشده است و با وقوع طلاق رابطه نکاح به طور قطعی منحل می‌شود .

در  ماده ۱۱۴۴ قانون مدنی نیز به این مطلب چنین اشاره می‌شود: در طلاق بائن برای شوهر حق رجوع نیست.

آثار طلاق بائن
قطع کامل رابطه زوجیت: اگر طلاق بائن باشد، رابطه نکاح از تاریخ وقوع آن منحل می‌شود. بر اثر طلاق بائن، زن و شوهر از قید زناشویی آزاد می‌شوند؛ شوهر پس از طلاق می‌تواند بدون اشکال ازدواج کند، اما زوجه، اگر از آن دسته از زنان نباشد که عده طلاق ندارد، باید عده نگه دارد و نمی‌تواند در ایام عده با دیگری ازدواج کند و این تنها اثری است که بعد از طلاق بائن در ایام عده از ازدواج سابق باقی می‌ماند. بنابراین با وقوع طلاق بائن، حقوق و تکالیفی که زن و شوهر نسبت به یکدیگر داشتند ساقط می‌گردد. اقامت‌گاه زن دیگر تابع شوهر نیست، بقاء نام خانوادگی شوهر برای زن منوط به اجازه شوهر است.(16) زنی که در عده طلاق بائن است، مستحق نفقه ایام عده نیست، مگر آنکه آبستن باشد.

آثار طلاق رجعی
بقاء آثار زوجیت: در مواردی که طلاق، برابر قانون مدنی بائن نباشد رجعی است. در طلاق رجعی، تا موقعی‌که عده زن منقضی نشده است، رابطه نکاح کاملاً قطع نشده است. بنابراین در ایام عده رجعیه، حقوق و تکالیف زوجیت تا آن‌جاکه با ماهیت طلاق سازگار باشد، به حکم قانون باقی می‌ماند؛ نفقه زن به عهده شوهر است و دادگاه در صورت اختلاف باید میزان این نفقه را تعیین کند و اگر یکی از زوجین فوت کند، دیگری از او ارث می‌برد.

اقسام طلاق بائن
طلاق در موارد ذیل بائن به شمار می‌رود:

1.    طلاقی که قبل از نزدیکی واقع شود؛
2.    طلاق یائسه؛
3.    طلاق خلع و مبارات مادام که زن رجوع به عوض نکرده باشد.
چنان‌كه گذشت قانون مدنى اختیار طلاق را به شوهر داده و او را بدون هیچ قید و شرطى مختار در طلاق زن دائمه خود کرده است. زن‌هائى كه از ادامه زناشوئى ناراضى هستند، گاه براى رهائى از آن حاضر می‌‌شوند مالى به شوهر بدهند تا طلاق داده شوند و شوهر هم قبول می‌‌کند و در مقابل آن زن را طلاق می‌‌دهد. مال مزبور را فدیه گویند.

طلاقى كه شوهر در مقابل گرفتن مال از زن می‌دهد بر دو نوع است: خلع و مبارات.

الف- طلاق خلع
خلع بضم خاء و سكون لام اسم است و مشتق از خلع بفتح خاء است كه به معنى كندن است. ادبیات عرب و قرآن چون زن و شوهر را تشبیه به لباس براى یكدیگر کرده‌اند، خلع را كنایه از طلاق قرار داده‌اند. در اصطلاح حقوقى چنانكه ماده «1146» قانون مدنی می‌گوید: «طلاق خلع آنست كه زن به‌واسطه كراهتى كه از شوهر خود دارد، در مقابل مالى كه به شوهر می‌دهد طلاق بگیرد، اعم از اینكه مال مزبور عین مهر یا معادل آن و یا بیشتر و یا كمتر از مهر باشد.» علاوه بر شرائط عمومى كه براى صحت طلاق گذشت، در طلاق خلع شرائط زیر نیز ضرورى است.

1- كراهت زن از شوهر
بنا بر صریح ماده بالا طلاق خلع زمانى محقق می‌گردد كه زن از شوهر خود كراهت داشته باشد و براى رهائى خود مالى به شوهر بذل کند تا شوهر او را طلاق دهد.

2- مقدار فدیه
هر مقدارى كه بین زن و شوهر توافق شود، ممكن است زن در مقابل طلاق خلع به شوهر خود بذل کند. بنابراین ممكن است فدیه، عین مهر یا معادل آن یا بیشتر و یا كمتر باشد.

3- صیغه طلاق خلع(23)
طلاق اگر چه ایقاع است و براى انعقاد آن احتیاج به موافقت و قبول زن ندارد، ولى هرگاه به صورت خلع باشد، به اعتبار آنكه طلاق در مقابل بذل مالى كه زن می‌دهد واقع می‌شود، مانند عقد داراى دو طرف است كه یكى زن و دیگر شوهر است و به توافق دو اراده كه ایجاب و قبول است، محقق می‌گردد. بنابر قولى كه اقوى شمرده شده است، صیغه طلاق خلع ممكن است مشتق از كلمه طلاق یا از كلمه خلع باشد، كه پس از بذل مال از طرف زن (به منظور تحقق طلاق خلع) اجرا می‌گردد. مثلاً چنانكه زن به شوهر بگوید: فلان مقدار به تو می‌دهم كه تو مرا طلاق خلع دهى، و شوهر در جواب بگوید: خلعتك على كذا یا آنكه بگوید: انت مختلعه على كذا؛ كافى است. چنانچه پس از عبارت مزبور نیز شوهر بگوید: انت طالق على كذا، تأكیدى بیش نیست، همچنان‌كه شوهر می‌تواند در جواب زن بگوید: انت طالق على كذا و هرگاه پس از آن بگوید انت مختلعه على كذا تأكیدى کردی است. عده‌اى از فقها معتقدند كه گفتن صیغه طلاق پس از خلع لازم است و خلعتك على كذا، به تنهایى براى تحقق طلاق كافى نیست.

ب- طلاق مبارات
مبارات مشتق از برائت و به معنى مفارقت است و چون زوجین به وسیله طلاق مزبور از یكدیگر مفارقت می‌کنند، آن را طلاق مبارات گویند. در اصطلاح حقوقى چنانكه ماده «1147» ق. م می‌گوید: «طلاق مبارات آنست كه كه كراهت از طرفین باشد، ولى در این صورت عوض باید زائد بر میزان مهر نباشد.» براى انعقاد طلاق مبارات علاوه بر شرایط اساسى مختص به طلاق كه شرح آن مفصلاً گذشت، شرائط زیر نیز ضرورى است:

1- كراهت زوجین از یكدیگر؛
2- مقدار فدیه؛ بنابر صریح ماده بالا در طلاق مبارات عوضى كه زن در مقابل طلاق به شوهر می‌دهد نباید زائد بر میزان مهر باشد.
3- صیغه طلاق مبارات.

چنانكه در طلاق خلع گذشت، طلاق مبارات به اعتبار آنكه در مقابل بذل مال از طرف زن واقع می‌شود، مانند عقد داراى دو طرف است و توافق دو اراده را لازم دارد.

صیغه طلاق مبارات ممكن است به كلمه مشتق از طلاق گفته شود، چنانكه زن بگوید:
مهرم را به تو می‌دهم كه تو مرا طلاق مبارات دهى، شوهر در جواب او بگوید: انت طالق على كذا. چنانچه به كلمه مشتق از مبارات شوهر طلاق گوید، ناچار متعاقب آن باید كلمه انت طالق على كذا گفته شود، مثلاً چنانچه شوهر بگوید: بارأتك على كذا، باید آن را به عبارت انت طالق على كذا تكمیل کند، زیرا كلمات مشتق از مبارات صریح در طلاق نیست.

4- سومین طلاق که بعد از سه وصلت متوالی به‌عمل آید؛ اعم از این که وصلت در نتیجه رجوع باشد یا در نتیجه نکاح جدید.

سومین طلاق
طبق شق «4» ماده «1145» ق. م: «... سومین طلاق كه بعد از سه وصلت متوالى به‌عمل آید، اعم از اینكه وصلت در نتیجه رجوع باشد یا در نتیجه نكاح جدید» بائن است و شوهر نمی‌تواند در عده رجوع به طلاق کند.

نتیجه‌گیری
با توجه به بررسی‌های صورت‌گرفته می‌توان گفت طلاق که از جمله ایقاعات بوده و تنها در ازدواج دائم مطرح می‌گردد، دارای ارکانی از قبیل مطلق (طلاق‌دهنده) مطلقه، صیغه طلاق و حضور دو شاهد عادل مرد است که هر یک از این ارکان دارای شرایط خاص خود هستند. طلاق دارای اقسام ذیل است:

بائن و رجعی و طلاق بائن دارای اقسام ذیل است:
1-    طلاقی که قبل از نزدیکی واقع شود، 2- طلاق یائسه، 3- طلاق خلع و مبارات؛ مادام که زن رجوع به عوض نکرده باشد، 4- سومین طلاق که بعد از سه وصلت متوالی به‌عمل آید؛ اعم از این که وصلت در نتیجه رجوع باشد یا در نتیجه نکاح جدید؛ و سایر انواع طلاق، ذیل طلاق رجعی قرار می‌گیرند؛ زیرا اصل در طلاق رجعی بودن است.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 17 شهریور 1395 :: نویسنده : سمانه سامانی

ارکان طلاق
ارکان طلاق عبارت است از:
طلاق‌دهنده، زنی که طلاق داده می‌شود، صیغه طلاق و اشهاد دو شاهد عادل(4) که در ادامه شرایط هریک از رابررسی می‌کنیم:


رکن اول: شرایط طلاق‌دهنده
براى آنكه طلاق واقع شود، باید طلاق‌دهنده (شوهر) داراى اهلیت باشد:
حق طلاق به دستور ماده «1133» ق. م. با شوهر است و آن یكى از حقوق مدنى است و طبق ماده «958» قانون مدنی «هر انسان متمتع از حقوق مدنى خواهد بود لیكن هیچ‌كس نمی‌‌تواند حقوق خود را اعمال و اجرا كند؛ مگر این كه براى این امر اهلیت قانونى داشته باشد.» این است كه ماده «1136» قانون مدنی مقرر داشته است: «طلاق‌دهنده باید بالغ و عاقل و قاصد و مختار باشد.»

بلوغ
منظور ماده از بلوغ چنانكه گذشت، رسیدن به سنى است كه قانون فرض کرده است شخص می‌تواند وارد اجتماع شود و نفع و ضرر خود را تشخیص دهد و از منافع خود دفاع کند.

عقل
شرط دیگرى كه ماده «1136» براى طلاق‌دهنده قرار داده، عقل است. بنابراین مجنون به اعتبار اختلال اعصاب دماغى، نمی‌تواند رهائى زن را از قید زوجیت تصور کند و آن را موضوع قصد خود قرار دهد. بدین جهت قانون براى عبارات مجنون، ارزشى نشناخته است. در این امر فرقى نمی‌کند كه مجنون دائمى باشد یا ادوارى؛ هرگاه طلاق در زمان جنون واقع شود، ولى هرگاه شوهر در زمان افاقه زن خود را طلاق دهد، طلاق او صحیح است. در صورتى‌كه شوهر دیوانه باشد، نماینده قانونى( اعم از ولی، قیم، وصی و..) او از طرف او طلاق می‌دهد.

وكالت در طلاق
طلاق از امورى نیست كه قائم به شخص باشد و الا نماینده قانونى شوهر (ولى، وصى. قیم مجنون دائمى) نمی‌توانست آن را واقع سازد، بنابراین شوهر می‌تواند به دیگرى وكالت و وكالت در توكیل غیر دهد تا زن او را طلاق گوید، همچنان‌كه می‌تواند زن را وكیل و وكیل در توكیل قرار دهد تا خود را مطلقه سازد. این است كه ماده «1138» قانون مدنی می‌گوید: «ممكن است صیغه طلاق را توسط وكیل اجراء کرد.» در صحت وكالت در طلاق فرق نمی‌‌کند كه زوج غائب باشد یا حاضر. بعضى از فقهای امامیه وكالت در طلاق را براى شوهرى كه در محل زن حاضر باشد، اجازه نداده و صحیح نمی‌دانند.

شوهر به هر كس بخواهد وكالت می‌‌دهد كه زن او را طلاق دهد، همچنان‌كه می‌‌تواند زن را وكیل کند كه مستقیماً و یا به توكیل غیر در مدت معینى خود را طلاق بدهد و هیچ اشكال حقوقى در آن متصور نیست (ماده «1119» ق. م) وكالت شوهر در طلاق ممكن است مطلق باشد؛ چنانكه شوهر به زن وكالت دهد كه خود را طلاق دهد یا به دیگرى وكالت دهد كه او را طلاق بدهد؛ و ممكن است مقید باشد؛ بدین نحو كه شوهر بگوید: فلان كس وكیل است پس از شش ماه در مدت ده روز زن مرا طلاق دهد.

وكیل نمی‌‌تواند از حدود وكالتى كه به او داده شده است، تجاوز کند؛ چنانكه هرگاه شوهر به‌طور مطلق وكالت به دیگرى بدهد كه زوجه او را طلاق گوید، وكیل مزبور نمی‌تواند او را به طلاق خلع مطلقه کند، زیرا طلاق خلع عبارت از دادن طلاق در مقابل مالى است كه زوجه به شوهر بذل می‌کند، چنانكه در طلاق خلع شرح آن خواهد آمد.

وكالت در طلاق ممكن است ضمن عقد لازمى قرار داده شود كه زوج نتواند وكیل را عزل كند. این است كه ماده 1119 ق. م می‌گوید: «طرفین عقد ازدواج می‌توانند هر شرطى كه مخالف با مقتضاى عقد مزبور نباشد، در ضمن عقد ازدواج یا عقد لازم دیگر بنمایند؛ مثل اینكه شرط شود هرگاه شوهر زن دیگر بگیرد یا در مدت معینى غایب شود یا ترك انفاق کند یا بر علیه حیات زن سوءقصد كند یا سوءرفتارى نماید كه زندگانى آنها با یكدیگر غیرقابل تحمل شود، زن وكیل و وكیل در توكیل باشد كه پس از اثبات تحقق شرط در محكمه و صدور حكم نهائى خود را مطلقه سازد.»

رکن دوم: شرایط مطلقه
در مطلقه بلوغ و عقل، شرط صحت طلاق نیست، زیرا طلاق ایقاع است و زن مطلقه هیچ‌گونه مداخله در تحقق آن ندارد. بنابراین شوهر می‌تواند زنى را كه كمتر از 16 سال دارد و در اثر معافیت از شرط سن ازدواج کرده است، طلاق دهد؛ همچنان‌كه می‌تواند زن مجنونه خود را طلاق دهد.

قانون مدنى براى جلوگیرى از ازدیاد طلاق و معلوم بودن وضعیت زن از حیث حمل، رعایت شرایطى را در زن در زمان طلاق لازم دانسته است.

ماده «1140» ق. م می‌گوید: «طلاق زن در مدت عادت زنانگى یا در حال نفاس صحیح نیست، مگر اینكه زن حامل باشد یا طلاق قبل از نزدیكى با زن واقع شود یا شوهر غایب باشد؛ به‌طورى‌كه اطلاع از عادت زنانگى بودن زن نتواند حاصل كند.»

ماده «1141» ق. م می‌گوید: «طلاق در طهر مواقعه صحیح نیست؛ مگر اینكه زن یائسه یا حامل باشد.»

ماده «1142» ق. م می‌گوید: «طلاق زنى كه با وجود اقتضاى سن عادت زنانگى نمی‌شود، وقتى صحیح است كه از تاریخ آخرین نزدیكى با زن سه ماه گذشته باشد.»

با توجه به مواد بالا زنانى كه طلاق داده می‌‌شوند از نظر وضعیت مزاجى بر دو دسته‌اند:
الف) زنانى كه شوهر می‌تواند در هر حال آنها را طلاق دهد
این زنان، عبارتند از:
1.    زنى كه شوهر با او نزدیكى نکرده است؛ 2. زن یائسه؛ 3. زن حامل.

ب) زنانى كه در زمان طلاق باید وضعیت مزاجى آنها در نظر گرفته شود که عبارتند از:

1. زنانى كه عادت زنانگى می‌‌بینند
زنانى كه عادت زنانگى مى‌بینند زنانى هستند كه به سن یأس نرسیده و عادت زنانگى را منظم یا غیر منظم می‌‌بینند.

شروطى كه باید در زمان طلاق در زنانى كه عادت زنانگى مى‌بینند رعایت گردد تا طلاق آنان صحیح واقع شود، عبارتند از:
الف) زن در مدت نفاس نباشد؛
ب) زن در عادت زنانگى نباشد

2. زنانى كه عادت زنانگى نمی‌‌بینند
آنچه راجع به بطلان طلاق در مدت عادت زنانگى و همچنین در مدت طهر مواقعه گفته شد، در صورتى است كه زن عادت زنانگى ببیند و الا به دستور ماده «1142» ق. م: «طلاق زنى كه با وجود اقتضاى سن، عادت زنانگى نمی‌شود، وقتى صحیح است كه از تاریخ آخرین نزدیكى با زن سه ماه گذشته باشد.» حكم مزبور در صورتى است كه با توجه به سوابق زن، معلوم باشد كه عادت زنانگى نمی‌بیند و الا هرگاه اولین مرتبه باشد كه عادت زنانگى او تأخیر افتاده است، پس از گذشتن سه ماه، شوهر نمی‌تواند زن مزبور را طلاق دهد، بلكه باید انتظار بكشد كه یا عادت زنانگى را ببیند و یا آنكه معلوم شود كه دیگر آن را نخواهد دید، زیرا ممكن است در اثر عارضه بیمارى موقتاً عادت زنانگى تأخیر بیفتد؛ بدون آنكه حامله باشد و سپس بهبودى حاصل کند و مجدداً عادت زنانگى شود.

رکن سوم: شرایط معتبر در صیغه طلاق
طلاق زمانى موجب انحلال نكاح می‌‌گردد كه داراى شرایط زیر باشد:

1- طلاق‌دهنده داراى قصد باشد.
2- مورد قصد رهائى، باید زن معین باشد.
3- طلاق‌دهنده باید داراى رضا باشد.

البته باید توجه داشت که در مواردى كه زن حق دارد شوهر را اجبار به طلاق کند و به وسیله دادگاه او مجبور به طلاق شود، طلاق مزبور در نتیجه اكراه نبوده و صحیح است. مستنبط از ماده «207» ق. م. ماده «207» قانون مدنى: «ملزم شدن شخص بانشاء معامله به حكم مقامات صالحۀ قانونى، اكراه محسوب نمی‌شود.»

4- طلاق باید به صیغه طلاق باشد
ماده «1134» ق. م: «طلاق باید به صیغه طلاق باشد ...»‌

5- انشاء طلاق باید منجز باشد
ماده «1135» ق. م می‌گوید: «طلاق باید منجز باشد و طلاق معلق به شرط باطل است»؛ زیرا طلاق كه انحلال سلول اولیه اجتماع است، تأثیر عمیقى در نظم اجتماعى دارد و نباید دستخوش تزلزل و انتظار زوجین قرار بگیرد، لذا اراده طلاق‌دهنده بر رهائى زن باید منجز و قطعى انجام گیرد. در صورتى‌كه تحقق رهائى زن معلق باشد، یعنى پیدایش آن متوقف بر امر دیگرى قرار داده شود، مانند آنكه كسى بگوید: زوجه خود را طلاق دادم هرگاه تا دو ماه دیگر آبستن نشود و یا آنكه هرگاه حمل او پسر نباشد، طلاق باطل است،(13) زیرا وضعیت زناشوئى از زمان طلاق تا تاریخ پیدایش معلق علیه متزلزل خواهد بود و زوجین باید انتظار وجود معلق علیه را بكشند، و این امر منافات باثبات و استقرار سازمان خانواده دارد.

6- تعیین زن در صیغه طلاق
زنى كه شوهر قصد طلاق او را كرده است، باید در خارج در موقع اجراى صیغه طلاق نیز تعیین شود و آن به‌وسیله ذكر نام او یا ذكر ضمیر یا اشاره به‌عمل مى‌آید، مگر آنكه مرد داراى یك زن باشد؛ كه در این صورت چنانچه بگوید: زوجتى طالق، زن او مطلقه‌ می‌گردد.

رکن چهارم: حضور دو شاهد
به دستور ماده «1134» ق. م: «طلاق باید به صیغه طلاق و در حضور لااقل دو نفر مرد عادل، كه طلاق را بشنوند واقع گردد.» براى جلوگیرى از كثرت طلاق، قانون، تحقق آن را مشروط به تشریفاتى قرار داده كه بدون آن طلاق محقق نمی‌گردد. طلاق تنها سند قضائى است كه صحت آن منوط به تشریفات است كه با فقدان آن طلاق باطل است. علت این امر آنست كه هرگاه بدون تشریفات طلاق واقع گردد، ممكن است شوهر در اثر عصبانیت هر زمان بتواند زن خود را طلاق دهد و این امر موجب سستى خانواده كه هسته اولیه اجتماع است، می‌گردد. تشریفات مزبور علاوه بر صیغه مخصوص، حضور دو مرد عادل است كه صیغه طلاق را بشنوند. اینك شرح شرائط دو شاهد و اجراء صیغه نزد آنان، ذیلًا بیان می‌گردد:

الف- اجراى صیغه طلاق در حضور دو شاهد
ب- مرد بودن دو شاهد
ج- عادل بودن دو شاهد
د- دو شاهد باید زن و شوهر را بشناسند




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 17 شهریور 1395 :: نویسنده : سمانه سامانی
از جمله موضوعاتی که در فقه و حقوق اسلامی‌ در رابطه با خانواده و به‌ویژه زوجین مطرح می‌شود، موضوع طلاق است. طلاق پایانی بر زندگی مشترک زن و مرد است که به علل مختلف واقع می‌شود؛ طلاق در فقه و حقوق اسلامی ‌دارای مفهوم، ارکان و شرایط، و اقسام خاصی است که در این نوشتار سعی کرده‌ایم به طور مختصر بدان‌ها بپردازیم.

معنای لغوی و اصطلاحی طلاق
طلاق که در اصل اطلاق است(1) به معنای گشودن گره و رها کردن است.(2) همچنین طلاق از نظر لغوی در معنای ترک کردن نیز آمده است و نیز طلاق مصدر است و به‌معنى رهاشدن آمده و در اصطلاح عبارت از پایان‌دادن زناشوئى به‌وسیله یكى از زن یا شوهر است. به دیگر بیان معنای اصطلاحی طلاق نیز با معنای لغوی آن متناسب و به معنای جدا شدن زن از قید نکاح و فسخ کردن عقد نکاح است؛ همچنین در برخی منابع، طلاق عبارت است از انحلال نکاح دائم با شرایط و تشریفات خاص از جانب زوج یا نماینده قانونی.(3) باید توجه داشت که اساساً طلاق در عقد ازدواج دائم مطرح می‌شود؛ ماده ۱۱۳۹ قانون مدنی در این باره مقرر داشته است: طلاق مخصوص عقد دائم است و زن در منقطعه با انقضاء مدت یا بذل آن از طرف شوهر از زوجیت خارج می‌شود.


ماهیت طلاق
از حیث ماهیت طلاق در فقه و حقوق باید گفت که طلاق یکی از اعمال حقوقی است و ازآن‌جاکه با یک اراده (خواه اراده زوج باشد یا نماینده قانونی) محقق می‌شود، در ذیل ایقاعات قرار می‌گیرد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

 

طلا‌ق به دو دسته بائن و رجعی تقسیم می‌شود.

 

منظور از طلا‌ق بائن طلا‌قی است كه در قبال آن شوهر نمی‌تواند دوباره به نزد همسر خود بازگردد. به بیان دیگر، با اجرای صیغه طلا‌ق، زن و شوهر از داشتن رابطه و علقه زوجیت منع می‌شوند و در صورتی كه بخواهند بار دیگر این رابطه برقرار گردد، بدون داشتن موانع باید صیغه عقد ازدواج جدیدی میان آنها جاری شود.
اما در طلا‌ق رجعی مرد می‌تواند تا زمانی كه عده پایان نیافته، بدون انشای عقد نكاح جدید به همسر خود رجوع نماید. به چنین طلا‌قی، طلا‌ق رجعی و به چنین زنی مطلقه رجعیه گویند. بازگشت مرد به سوی همسر خود در چنین طلا‌قی ممكن است با ادای لفظ یا انجام فعلی صورت گیرد.
در طلا‌ق رجعی جدا از این كه در مدت عده، شوهر حق رجوع دارد، طرفین حقوق و تكالیفی را نیز دارا می‌باشند كه با حقوق و تكالیف طلا‌ق بائن تفاوت دارد. به عنوان مثال، اگر در طلا‌ق رجعی، زن یا شوهر بمیرند، از هم ارث می‌برند و زن مستحق دریافت نفقه است. مرد نیز حق ندارد تا زمانی كه مدت عده به پایان نرسیده است، مطلقه رجعیه خود را از محل سكونتش؛ یعنی منزل خود خارج نماید. در طلا‌ق رجعی زن و مرد از احصان خارج نمی‌شوند و در این زمان اگر مرتكب زنا گردند، زنای آنها زنای محصنه محسوب می‌‌شود.
با وجود پیش‌بینی این حقوق و تكالیف در مورد مطلقه رجعیه _كه منزلت او را تا شأن یك همسر حقیقی ارتقا می‌دهد؛ گو این كه اصلا‌ً طلا‌قی صورت نگرفته است_ برخی فقها وی را در مدت عده در حكم زوجه دانسته و بعضی دیگر او را زوجه حقیقی تلقی می‌كنند. به عبارت دیگر، از دیدگاه برخی علما، طلا‌ق رجعی نهاد خانواده را از هم نمی‌پاشد و استمرار آن برقرار می‌باشد.

حال باید دید كه آیا مطلقه رجعیه زوجه حقیقی است یا در حكم زوجه می‌باشد. از آنجا كه این موضوع از منظر فقه امامیه مورد بررسی قرار می‌گیرد، ازاین‌رو ابتدا به بیان دیدگاه‌های مطرح در این زمینه پرداخته می‌شود



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 2 شهریور 1395 :: نویسنده : سمانه سامانی

حق از دیدگاه اسلام و قرآن
گفتگو با آیت‌الله سید محمد موسوی بجنوردی - طاهره مرادی
 

اشاره: حقوق انسان همواره از موضوعات مورد بحث بوده و تعاریف متفاوتی از آن ارائه شده است. «حق» در معنی مجموعه‌ای از مقررات اجتماعی و نظام حاکم بر رفتار فردی و اجتماعی شهروندان یک جامعه و همچنین مجموعه امتیازات و توانایهایی است که برای هر شخص به رسمیت شناخته شده و دیگران به رعایت آن مکلف می باشند. ادیان و مکاتب مختلف هر کدام دیدگاه و جایگاه خاصی را برای حقوق انسانها قائل شده‌اند که در این زمینه دین مبین اسلام همواره با اشرف مخلوقات دانستن مقام انسان، ارزش، جایگاه و کرامت ویژه‌ای را برای او منظور کرده است. آنچه در پی می‌آید، گفتگوی آیت‌الله موسوی بجنوردی ـ از استادان و صاحب‌نظران بنام فقه و حقوق ـ با خبرنگار خبرگزاری «شفقنا» در همین زمینه است.

***

با توجه به اینکه حق و حقوق انسان از جمله مفاهیم مورد بحث بین مکاتب و ادیان مختلف و حتی دولتمردان جهان است، عده‌ای بر آنند که هنوز در برخی موارد حق انسانها به طور کامل ادا نمی‌شود، نظر شما در این باره چیست و اسلام و قرآن چه جایگاهی برای حق و حقوق انسانها قائل شده است؟

اسلام به صراحت تمام در باره حق و حقوق انسان تأکید نموده است، به طوری که خداوند در آیه ۷۰ سوره اسراءمی فرماید: «و لقد کرّمنا بنی‌آدم و حملنا هُم فی البرّ و البحر و رزقنا هم من الطّیّبات و فضّلنا هُم على کثیر ٍ ممّن خلقنا تفضیلا » به این معنی که برای انسان کرامت ذاتی قائل هستیم و انسان به موجب انسان بودن خود، از این کرامت و فضیلت که تمامی انواع حقوق را در ابعاد مختلف حقوق عمومی، مالکیت، شهروندی، آزادی، حق خصوصی، جزا، بین الملل و غیره درآن گنجانده شده است، بهره‌مند می‌شود. در واقع انسانی که دارای کرامت ذاتی است، ناخودآگاه مستلزم حق و حقوق می‌شود و کرامت ذاتی بدون حقوق معنایی ندارد و باید حقوقی دنباله این کرامت ذاتی باشد.

حقوق بشر به معنی امروزی مفهوم نسبتاً تازه‌ای است که اولین بار پس از جنگ جهانی دوم در اندیشه‌‌های سیاسی غرب مطرح شد و در اعلامیه جهانی حقوق بشر در سال ۱۹۴۸م توسط مجمع عمومی سازمان ملل به تصویب رسید. دین اسلام چه دیدگاهی در خصوص این مصوبه دارد؟

حقوق در نظر گرفته شده برای انسان در اسلام بسیار وسیعتر و توسعه‌یافته‌تر از حقوق بشر در سازمان ملل است. در این آیه شریفه تمامی حقوق انسانی گنجانده شده است و لذا به اعتقاد من، ما می‌توانیم با الهام از این آیه قرآن، اعلامیه حقوق بشر را که در ۴۶ ماده تنظیم شده است، گسترده‌تر کنیم، به طوری که بر این اساس ما نه تنها تمامی موارد زیر نظر قانون حقوق بشر جهانی را می‌پذیریم، بلکه آن را در ابعاد مختلف گسترش می‌دهیم؛ چون اسلام به انسان کرامت ذاتی داده است.

بنابراین طبیعی است که انسان می‌تواند از تمامی حقوق بهره‌مند شود و نمی‌توان این کرامت را تنها در برخی از ابعاد حقوقی انسان خلاصه کرد. بنابراین در جامعه اسلامی، ما یک حقوق شهروندی داریم که تمام حقوق شهروندی انسان هم نشأت گرفته از این کرامت انسانی است.

چه تفاوتی بین حقوق انسان در اسلام با حقوق انسان در مکاتب دیگر به خصوص مکاتب غربی وجود دارد و چه اشتراکاتی می‌تواند در این زمینه وجود داشته باشد؟

به عقیده من اسلام وسیعتر از مکاتب دیگر حقوق انسان را پوشش داده است و مکاتب غربی یک نوع مسائل انحرافی، بی بند و باری و مسائلی را که موجب انحراف جامعه است، به عنوان حقوق انسان تلقی و آن را آزاد می‌دانند؛ اما بر اساس نگرش اسلامی، هیچ چیزی که موجب انحراف جامعه شود، جزو حقوق فرد نیست، بلکه حقوق عمومی محسوب می‌شود. افراد آزاد نیستند حرفی بزنند که موجب انحراف جامعه شود، نباید با استفاده از آزادیهای خصوصی خود آزادیهای دیگران را در جامعه تخریب و موجب انحراف آنها شویم.

منظور شما از حقوق مالکیت فکری و معنوی انسانها چیست؟ آیا می‌شود چنین برداشت کرد که انسانها بر اساس آن آزادند و می‌توانند هر طور که مایلند فکر کنند؟

البته حقوق فکری مد نظر اسلام، به این معنا نیست که هر کسی هر طور که مایل است بتواند فکر کند. حقوق فکری همان قانون کپی رایت، احترام به ایده‌ها و اندیشه‌های فکری و معنوی دیگران است، مانند یک نویسنده که در اصطلاح فلسفی به آن حقوق فعلی گفته می‌شود. به طور کلی انسانها یک حقوق انفعالی و یک حقوق فعلی دارند؛ مثلا مهندس تابع علم فعلی است، یعنی خودش اندیشه‌ای درست و پدید می‌آورد؛ اما در حقوق انفعالی، اندیشه‌ای را که وجود دارد، پیاده‌سازی می‌کند. بنابراین انسان حق فعلی و انفعالی دارد که می‌تواند اندیشه‌ای تولید کند و یا از اندیشه دیگران استفاده ببرد. اسلام تاکید دارد در علم انفعالی حق و حقوق افراد صاحب اندیشه باید حفظ شود که به آن حقوق فکری می‌گویند.

حق حریم خصوصی انسانها از دیدگاه اسلام چگونه است؟ از دیدگاه اسلام انسانها در حوزه خصوصی خود تا چه اندازه آزادند و آیا کسی حق دخالت در حریم خصوصی دیگران را ندارد؟

خانه، ماشین، وسایل، حریم افراد جزء حریم خصوصی انسان محسوب می‌شود و هر چیزی را که متعلق به شخص است و به او انتساب دارد، حریم خصوصی می دانیم و تا زمانی که انسان مسائل مربوط به خود را در معرض عموم نگذاشته باشد، در حریم خصوصی خود کاملا آزاد است. مگر در مواردی مثل کفریات و افکار انحرافی که بر خلاف شرع و دین باشد اسلام آن را نمی پذیرد که منتشر شود.

از نظر اسلام افراد می‌توانند با زبان و رفتار خود الگوی انسانهای دیگر باشند. بهترین الگو همان افعال انسان است. قرآن می فرماید: «انّ لکم فی رسول الله اُسوه حسنه» پیامبر خدا(ص) در افعال، کردار، رفتار، گفتار، اندیشه سرمشق و اسوه‌ای برای جامعه و موجب مصلحت بشریت است. از دیدگاه اسلام انسانها در حریم خصوصی خود آزادند، به شرطی که موارد انحرافی درآن تبدیل به رفتار نشود و در جامعه نیز اشاعه نیابد.

یکی از مهمترین نعمت‌هایی که خدا به انسان اعطا نموده، قوه تعقل و تفکر است و اسلام همواره مردم را به خردورزی و اندیشیدن تشویق می‌کند. با توجه به منزلت تعقل و تدبر و توان انسان در انتخاب و تشخیص، آیا درست است همواره افکار و رفتار افراد کنترل شود تا دیگران به خطا نیفتند؟

همة جامعه نخبگان نیستند و این فرمایش شما در صورتی است که همه در جامعه نخبه باشند. این نخبگان جامعه هستند که هر حرف و تفکری را نمی‌پذیرند و با اندیشه و تفکر حرکت می‌کنند؛ اما عده ای وجود دارند که با اندیشه حرکت نمی‌کنند، بلکه با هیجان و احساس تصمیم می‌گیرند، ما از انحراف آنها وحشت داریم. حضرت علی(ع) می‌فرماید: «به هر کسی اگر چیزی گفته شد و در مقابل نگفت چرا؟ این فرد از فطرت انسانیت خارج شده است»؛ چون فطرت انسانی این است که وقتی به آن چیزی گفته می‌شود، چرا می‌گوید و اگر بدون آن، فکری را پذیرفت، یعنی فطرت و فطرت انسان هیچ چیزی را بدون چرا و علت نمی‌پذیرد؛ اما در جامعه افرادی هستند که متاسفانه با هر سر و صدایی تصمیم می گیرند و اینکه خداوند می فرماید «اکثرهم لایعقلون»، به معنی این نیست که بیشتر انسانها دیوانه هستند، بلکه مقصود این است که اکثر مردم بدون فکر تصمیم می‌گیرند و آن اقلیت است که برای همیشه وقتی چیزی گفته شود، دنبال چرایی هستند و اندیشه می‌کند تا قانع شوند.

گرایش به اسلام، راه تربیت نخبه‌پروری انسانها است. اسلام می‌فرماید: «علم یاد بگیرید». زمانی که جامعه‌ای بی‌سواد باشد، نخبه‌پروری در آن جامعه وجود ندارد. کسانی که سواد ندارند، قهراً تعقل و اندیشه بسیار ضعیفی دارند و با فضاهای زرق و برق سریع گمراه می‌شوند؛ اما کسانی که علم و دانش دارند، تجزیه و تحلیل می کنند، این افراد همیشه در اقلیت هستند.

آیا تعارضی بین دین و عقل انسانی وجود دارد؟

ارسطو می‌گوید انسان به موجب ذات و طبیعت خود، مدنی یعنی قانون‌گرا، نظم‌گرا و جامعه‌گراست. به هیچ عنوان یک انسان مدنی مطلبی را بدون دلیل نمی‌پذیرد و چیزی را به زور تحمیل نمی‌کند؛ یعنی در بحثها با برهان و منطق حرف می‌زند و طبیعتاً این افراد قانون‌گرا، نظم‌گرا و دنبال مدینه فاضله هستند.

خداوند انسان را با این سرشت خلق کرده است. بنابراین وقتی دینی هم نازل می‌شود، مطابق همان فطرت انسانی است. وقتی خدا انسان را مدنی باطبع خلق کرده است، طبیعتاً دین هم در این مسیر حرکت می‌کند؛ یعنی دین به هیچ عنوان بر خلاف فطرت و عقلانیت انسان صحبت نمی‌کند و هر چه عقل سلیم می‌پذیرد، دین نیز آن را قبول دارد و لذا هیچ تقابلی بین حکم عقل و حکم شرع نیست. اگر جایی این تعارض دیده شد، بیانگر این است که برداشت ما از دین بد بوده است، یا اینکه باید دید آیا عقل انسانی متأثر از انحرافات است یا نه، و لذا شیخ مفید می‌فرماید: «الاحکام الشرعیه الطاف الحکام العقلیه» و تمام احکام شرع از باب «قاعده لطف» است؛ چون همان را هم عقل سلیم می گوید و لذا هیچ تقابلی بین عقل و شرع وجود ندارد.

با توجه به پیچیدگیهای دنیاو جامعه امروز و رابطه منطقی عقل و دین، فقها و علمای دینی ما تا چه اندازه به پویایی فقه و احکام اسلامی توجه دارند؟

برای پویایی فقه و احکام اسلامی در جامعه باید اقدامات زیادی را انجام دهیم؛ یعنی نخبگان دینی ما باید احکام دینی را مطابق با واقع ـ نه از روی سلیقه ـ بیان کنند و تنها آن چیزی که شریعت گفته است، بیان کنند و البته این کار هر کسی هم نیست؛ کار افراد روشنفکر دینی است. یعنی باید افراد مجتهد و صاحبنظر و مسلط به احکام اسلامی باشند. در این صورت است که افراد می‌توانند برای جامعه رهبران خوبی باشند و اسلام را واقعاً صحیح بیان کنند، همان چیزی که امام خمینی همیشه بر آن تأکید می کردند که لازمه این تفکر همان فقه پویاست. ایشان همیشه این ندا را می داد که: «در فقه امروزه باید پویا و عنصر زمان و مکان را دخالت دهیم»، ما نباید تفکر هزار سال قبل از دین را در ذهن خود بگنجانیم.

با توجه به اینکه اسلام یک دین جهانی و برای همه زمانها و زبانها نازل شده، لازم است که فقها و علما با عینکی به اسلام نگاه کنند که در همه جوامع ـ اروپا، آمریکا، ایران و سایر کشورهاـ قابل پیاده شدن باشد. نباید با دین سلیقه‌ای رفتار کرد. علت اینکه دین اسلام خاتم الانبیاست و دینی بعد از آن نازل نمی‌شود، این است که عنصر زمان و مکان در آن لحاظ می‌شود. در واقع اجتهاد باید با این دوعنصر زمان و مکان مقرون باشد، یعنی با یک عینک جهان اسلام را تفسیر کنیم.

در پویایی فقه بین اهل تسنن و تشیع چه دیدگاههایی وجود دارد؟

به دلیل اینکه یکی از منابع تشیع، حکم عقل است، لذا شیعه دارای نوعی فقه پویاست و امتیازی که فقه شیعه نسبت به فقه‌های دیگر دارد، این است که ما می‌توانیم در تعریف و اجرای احکام اسلامی از منابع عقلی استفاده کنیم. با توجه به اینکه عقل همواره بر همه احکام اسلامی حاکم است، در این صورت مسلم است باید عنصر زمان و مکان در تفسیر این احکام لحاظ شود؛ یعنی من باید ببینم در کجا و در چه زمانی قرار گرفته‌ام، بعد تصمیم بگیرم.

امروزه موضوعات جوامع به دلیل ترقی و رشد جامعه تغییر یافته است، اسلام هم دین همیشگی و مختص همه مکانهاست، این دین باید جوابگوی همه اعصار و همه مکانها باشد؛ بنابراین آن سخن امام خمینی که فرمودند: «زمان و مکان دراجتهاد دخالت دارد» باید با آن توجه کنیم. مثلا ما زمانی شطرنج را به دلیل اینکه مخصوص قماربازان بود ،حرام اعلام نموده بودیم؛ اما امروزه از این ورزش فکری در بین جمع کثیری از دانشجویان رایج است، بنابراین می گوییم شطرنج به شرطی که به منظور قماربازی نباشد، حرام نیست. منظور این نیست که در این مسئله حکم خدا تغییر کرده است،نه، حکم خدا عوض نمی‌شود، بلکه شرایط و موضوع تغییر یافته است و با توجه به اینکه حکم هم تابع موضوع است، تغییر می‌کند.

به حق و حقوق انسانها در زندگی فردی و اجتماعی اشاره کردید. در این راستا اشاره‌ای نیز به وظایف و تکالیفی که خداوند بر دوش انسان قرار داده است، بفرمایید.

هر کسی باید به تکالیف و وظایف شرعی، فردی و اجتماعی که خداوند همواره بر آن تأکید نموده است احترام بگذارد. با توجه به اینکه خداوند انسان را ذاتاً موجودی اجتماعی خلق کرده، طبیعتاً این افراد در عین اینکه دارای حق و حقوق مشخصی هستند، برای زندگی در اجتماع نیز یک رشته تکالیف و وظایفی دارند که به منظور تأمین امنیت، رعایت حق و حقوق خود افراد تدوین شده است و از آن به عنوان یک تکلیف شرعی یاد می‌شود.

دین اسلام کاملترین دین الهی است و اگر مجتهدان روشنفکری در جامعه باشند، مجتهدانی که واقعاً مبنای نظری امام خمینی اینکه عنصر زمان و مکان را در احکام شرعی دخالت دهند، می‌توانند جامعه را به طرف مدینه فاضله مورد نظر پیامبر(ص) سوق دهند و یک جامعه مدنی درست کنند. در چنین جامعه‌ای است که همه قانون‌گرا و نظم‌گرا می‌شوند و امنیت و عدالت عمومی نیز بر آن حاکم می‌شود.

متاسفانه اگر امروزه به دلیل کوتاهی برخی علمای دینی در تفسیر دین بر اساس عنصر زمانی و مکانی، برخی برداشتهای نادرست از اسلام و سستی‌هایی مذهبی بین مسلمانان به خصوص جوانان دیده می‌شود، در واقع در احکام دینی است. نباید تنها به حرام و حلالها تاکید کرد، باید گفت حکم خدا تغییر نکرده، بلکه موضوعات اجتماعی تغییر کرده است و وقتی موضوع عوض شود، حکم هم عوض می‌شود؛ مثلا همان موضوع حجاب، نباید حجاب زنان در جامعه را تنها به چادر خلاصه کرد. روسری هم همان حجاب اسلامی است. در زمان پیامبر(ص) زنان روسری داشتند فقط آن را از پشت گوش می بستند که خداوند فرمود سینه را بپوشانند که در این حکم چانه، مچ دست، صورت استثناست. اگر این موارد رعایت شود، حجاب اسلامی است.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 2 شهریور 1395 :: نویسنده : سمانه سامانی
«همسایگان سه قسمند؛ همسایه‌ای که سه حق دارد:حقّ همسایگی، حقّ اسلام وحقّ خویشاوندی؛ وهمسایه‌ای که دوحق دارد: حقّ اسلام وحقّ همسایگی وهمسایه‌ای که یک حق دارد وآن کافری است که فقط حقّ همسایگی داردوبس».

بسیاری از بایسته‌های اخلاقی، حقوقی هستند که باید دربارۀ‌ همسایه رعایت شود. این حقوق که بیشتر جنبۀ اخلاقی دارند و اولیای دین به‌طور جدّی بر آنان تأکیده کرده‌اند، از دو دیدگاه مطرح می‌شوند:

نخست، تأکید و سفارش آنها به جایگاه و ضرورت حقوق همسایه و دوم، برشمردن مصداق‌های این حقوق است. نکتۀ مهم این است که جایگاه همسایه به گونه‌ای است که پیامبر اکرم(ص) حقّ جداگانه‌ای برای این گروه قائل شده است، بدون اینکه قید کند پیرو کدام آیین، مذهب و ملّیت باشند. ایشان فرمود:

«همسایگان سه قسمند؛ همسایه‌ای که سه حق دارد: حقّ همسایگی، حقّ اسلام و حقّ خویشاوندی؛  و همسایه‌ای که دو حق دارد: حقّ اسلام و حقّ همسایگی و همسایه‌ای که یک حق دارد و آن کافری است که فقط حقّ همسایگی دارد و بس».1

ملّا محسن فیض کاشانی در ذیل این روایت آورده است: پس بنگر که چگونه برای فرد مسلمان به محض همسایگی، حقوقی ثبت شده است.2

چنانکه گفته شد، این حق، دو طرفه است. از این‌رو، امام صادق(ع) ملاک این حق‌شناسی را در بیان خود به خوبی ترسیم فرموده است:
«برای مردم، آنچه را خودتان دوست دارید، دوست بدارید. آیا مرد حیا نمی‌کند که همسایه‌اش نسبت به او حق‌شناس باشد و او نسبت به همسایه‌اش حق‌شناس نباشد».3

مطلب بعدی، مصداق‌های حقوق همسایه است. دراین باره، به سخنانی از پیامبر اکرم(ص) و امام سجّاد(ع) اشاره می‌کنیم. حقوق همسایه از دیدگاه پیامبر(ص)‌ چنین است:
1. «اگر از تو یاری خواست، به فریادش برسی»؛
2. «اگر از تو قرض خواست، به او قرض دهی»؛
3. «اگر نیازمند شد، نیازش را برطرف ساز»؛
4. «اگر مصیبتی دید، او را دلداری دهد»؛
5. «اگر خیر و خوبی به او رسید، به او تبریک و شادباش گویی»؛
6. «اگر بیمار شد به عیادتش روی»؛
7. «وقتی مُرد،‌ در تشییع جنازه‌اش شرکت کنی»؛
8. «خانه‌ات را بلندتر از خانۀ او نسازی تا جلوی جریان هوا را بر او بگیری، مگر آنکه خودش اجازه دهد»؛
9. «هرگاه میوه‌ای خریدی، برای او هدیه بفرستی وگرنه مخفیانه میوه را به خانه‌ات ببر»؛
10. «فرزندت را همراه میوه بیرون نیاور که بچّه همسایه با دیدن میوه در دست او ناراحت شود»؛
11. «با بوی دیگت، او را ناراحت نکن، مگر آنکه مقداری از غذای آن را برای او بفرستی».4
حقوقی که در روایات نورانی از رسول خدا(ص) برشمرده شد، از مسائل اخلاقی کلان تا مسائل معنوی جزئی را دربردارد و اگر عمل به این توصیه‌ها سرلوحۀ اخلاقی و رفتاری خانواده‌ها باشد، تأثیر عظیمی در هدایت اخلاقی و شکوفایی معنوی جامعۀ انسانی خواهد داشت.

امام سجّاد(ع) نیز در کلامی شیوا تعدادی از این حقوق را که جنبۀ اخلاقی مؤثّری دارد، برشمرده است:
1. «امّا حقّ همسایه‌ات این است که در غیابش، آبرویش را حفظ کنی»؛
2. «و در حضورش، او را احترام کنی»؛
3. «اگر ستمی بر او شد، یاری‌اش رسانی»؛
4. «دنبال عیب‌هایش نباشی»؛
5. «اگر بدی از او دیدی، بپوشانی»؛
6. «اگر بدانی که پند و اندرز تو را می‌پذیرد، او را در خفا نصیحت کنی»؛
7. «در سختی‌ها رهایش نکنی»؛
8. «از لغزشش درگذری»؛
9. «گناهش را ببخشی»؛
10. «با او به خوبی و بزرگواری معاشرت کنی». 5
 
همسایه‌آزاری


یکی از اخلاق‌های ناپسندیدی که پیشوایان دین همواره از آن نهی می‌کردند، آزار دادن همسایه است. نقل شده است که مردی به محضر امام صادق(ع)رفت و از همسایۀ خود شکایت کرد. امام(ع) ضمن راهنمایی او، چنین نقل کرد:
«مردی از انصار خدمت پیامبر خدا عرض کرد: من از قبیلۀ بنی فلان خانه‌ای خریده‌ام و نزدیک‌ترین همسایه‌ام، کسی است که امیدی به خیر و خوبی‌اش ندارم و از بدی‌اش در امان نیستم. پس، پیامبر خدا(ص) به علی(ع) و سلمان و ابوذر و یکی دیگر که فراموش کرده‌ام و فکر کنم مقداد باشد، دستور داد به مسجد بروند و با صدای بلند فریاد بزنند: «ایمان ندارد هر آن کس که همسایه‌اش از شرّ او در امان نباشد.» آنان سه بار این سخن را اعلام کردند.»6
این نوع برخورد پیامبر(ص) با شخص همسایه‌آزار، ‌شدّت زشتی این اخلاق ناپسند را نشان می‌دهد.

همسایۀ بد، تا جایی زشت شمرده شده که حضرت علی(ع) از آن به عنوان سخت‌ترین بلا و مصیبت یاد می‌کند: «همسایۀ بد، بزرگ‌ترین رنج و سخت‌ترین بلا و مصیبت است».7
باز در نکوهش همسایۀ بد، از لقمان نقل کرده‌اند که فرمود: من صخره‌های بزرگ و آهن و هر بار سنگینی را به دوش کشیدم، ولی باری سنگین‌تر از همسایۀ بد ندیدم.8

می‌گویند همسایۀ بد، رفتارش چون کورۀ آهنگر است که اگر تو را به شعلۀ خود نسوزاند،‌ بوی بدِ دودش در تو اثر کند و رنجت دهد.9 اسدی طوسی در این مورد سروده است:
مجویید همسایگی با بدان
مدارید افسوس نابخردان
ناپسند بودن همسایگی بد، نزد پیامبر اکرم(ص) تا جایی است که در سفارش خود به امیر المؤمنین علی(ع) می‌فرماید: «ای علی! چهار چیز است که پشت انسان را می‌شکند ... و یکی از آنها همسایۀ‌ بد است».10
 
 
پی‌نوشت‌ها:
1. میرزا حسین نوری، مستدرک الوسائل، ج 8، ص 424.
2. ملا محسن فیض کاشانی، المحجّـ[ البیضاء فی تهذیب الاحیاء، ج 3، ص 422.
3. اصول کافی، ج 2، ص 635.
4. میزان الحکمه، ج 2، ص 920.
5. شیخ صدوق، الخصال، تحقیق علی اکبر غفّاری، ج 1، ص 569؛ میزان الحکمه، ج 2، ص 920.
6. میزان الحکمه، ج 2، ص 918؛ وسائل الشّیعه، ج 8، ص 478، ح 1.
8. غرر الحکم و دررالکلم (تک‌جلدی)، ص 436.
9. همان.
10. «در سایۀ‌ همسایه»، نشریۀ پیام زن، ش 80، ص 72.

محمّد جواد فلّاح




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 2 شهریور 1395 :: نویسنده : سمانه سامانی
پیشگفتار

باید توجه داشت که همه مکاتب و نظامهای حقوقی در صدد بوده و هستند تا با برقراری یک نظام حقوقی عادلانه به ساماندهی مطلوب زندگی مدنی و سیاسی مردم بپردازند.عدالت همیشه یک آرمان بزرگ بشری در میان همه ملتها و اقوام بوده و هست.

یکی از اهداف رسولان الهی و نزول کتابهای الهی، همین تحقق عدالت در میان جوامع بشری بوده‌است و به همین دلیل نیز نیازی مبرم به معیار و میزان(ابزاری برای سنجش) نیز می‌باشد. باید توجه داشت که پیامبران الهی با برنامه و معیار عدالتخواهانه آمده‌اند و با هرگونه ظلم و بی عدالتی ناسازگارند. علت برقرار نشدن عدالت همان تلاش نکردن مردم بوده‌است و اینکه تلاش برای برقراری عدالت جز با میزان و چیزی که عدالت بر اساس آن سنجیده شود تقریباً غیر ممکن است.[۳]

اهتمام به حقوق مردم و اجرای عدالت در جای جای قرآن کریم و متون معتبر دینی به چشم می‌خورد. فرد یا جامعه‌ای که عدالت را مبنای زندگی خود قرار می‌دهد، آثار آن را که احقاق حقوق مردم در همه چیز است را نظاره خواهد نمود.[۴][۵]

انسان موجودی اجتماعی است. احساس نیاز به زندگی جمعی نه فقط از جنبه غریزی مورد توجه قرار می‌گیرد، بلکه عوامل دیگری نیز موثرند که متشکل هستند از:

  1. گرایش به بهره مندی هرچه بیشتر از طبیعت.
  2. محدودیت منابع و امکانات در طبیعت.
  3. محدودیت توانی انسان هر چند که انسان از امتیاز انحصاری اندیشه و تعقل برخوردار است.
  4. آسیب پذیری روانی و جسمی در برابر انبوه مشکلات زندگی.
  5. ضرورت به فعلیت رساندن استعدادهایی که جز با زندگی اجتماعی بدست نمی‌آید.

این عوامل بازگو کننده این مطلب هستند که انسان جز با زندگی جمعی و تشریک مساعی بادیگران، توانایی برخورداری از رفاه مادی و رشد معنوی را ندارد.[۶]

منظور از حقوق اجتماعی و سیاسی در اسلام، مجموعه امتیازات و قابلیتهایی است که در اسلام برای افراد به رسمیت شناخته می‌شود.

حقوق

از نظر مسلمانان، دین که بر پایه فطرت انسانی بنا شده‌است شامل قوانین و مقررات الهی می‌باشد. حقوق در لغت جمع حق است. مفهوم اصلی حق در کاربرد مصدری ثبوت و در کاربرد وصفی ثابت می‌باشد و در همین معنا است که در برابر باطل بکار می‌رود.[۷]

بنابر آیات قرآن چنین برداشت می‌شود که از آنجاکه خداوند، خالق کل هستی است از هر کس به ویژگی‌ها و نیازمندی‌های بشر آگاه‌تر و در ارائه برنامه جامع برای زندگی سعادتمندانه شایسته‌تر است.[۸][پاورقی ۱]

مفهوم حقوق

اصطلاح حقوق در معانی زیر به کار گرفته می‌شود:

۱. حقوق عینی:

مجمو عه قوانین و مقرراتی که برای تحقق عدالت و رشد مادی و معنوی از سوی مقام صلاحیت داری وضع گردیده‌است.

۲. حقوق شخصی:

مجمو عه امتیازات و قابلیت‌هایی که برای هر شخص به رسمیت شناخته می‌شود و دیگران به رعایت آن مکلف هستند. مثل حق حیات، حق آزادی، حق تعلیم و تربیت و حق مالکیت. این امر در اصطلاح فقها «حقوق» و (به انگلیسی: Right) نامیده می‌شود.

۳.علم حقوق:

دانشی است که درباره قواعد و قوانین حاکم بر جامعه و حقوق و تکالیف اشخاص بحث می‌کند و به تحلیل، ارزیابی و سیر تحول آنها می‌پردازد. به این ترتیب در اصطلاح عام به کسی که دانش حقوق را فرا گرفته باشد، «حقوق‌دان» و در اصطلاح اسلامی «فقیه» گفته می‌شود.

۴. فن حقوق:

مرز جنبه نظری و عملی در علم حقوق، مرز بین علم حقوق و فن حقوق است. فن حقوق را نزد قضات، وکلا، صاحبان دفاتر اسناد رسمی، مشاوران حقوقی و نویسندگان متون قوانین می‌توان دید.[۹]

نظام حقوقی

مسلمانان برای بازگو کردن نقش دین در قانون گذاری و پایه ریزی نظام حقوقی، در ابتدا به بیان ویژگی‌های دین پرداخته‌اند و این ویژگی‌ها را به ۴ قسمت تقسیم کرده‌اند. این ویژگی‌ها عبارتند از:

۱. حقانیت:

او کسی است که پیامبرش را با هدایت و دین درست فرستاد تا آن را بر هر چه دین[پاورقی ۲] است پیروز گرداند.[۱۰]

۲. جامعیت:

در جای جای قرآن بر جامع بودن اسلام تاکید می‌شود:

امروز دین شما را برایتان کامل و نعمت خود را بر شما تمام گردانیدم و اسلام را برای شما به عنوان آیین برگزیدم.[۱۱]

در تفسیر این آیه گفته‌اند:

معنای اکمال دین صعود آن به بالاترین درجه ترقی است، به گونه‌ای که پس از این اکمال پذیرای نقص نخواهد بود.[۱۲]

درباره جامعیت دین دو نظر افراطی و تفریطی وجود دارد که به نظر می‌رسد هر دو گروه به خطا رفته‌اند. این خطا ناشی از تحلیل نادرست جامعیت می‌باشد. جامعیت هر امری را تنها باید با توجه به هدف آن ملاحظه و تفسیر نمود. و هدف دین، رسیدن انسان به سعادت حقیقی است. دین جامع دینی است که همه آنچه انسان برای وصول به سعادت خویش لازم دارد در اختیار او بگذرد.

۳. جهان شمولی:

اسلام همه انسانها را مخاطب خود قرار می‌دهد و با وجود تفاوتهایی که به لحاظ ظاهری یا اقلیمی میان آدمیان وجود دارد، پیام اسلام فراگیر است. آیات فراوانی در قرآن به روشنی بر این ویژگی دلالت دارند:

آن قرآن جز پندی برای جهانیان نیست.[۱۳]

۴. جاودانگی:

پس روی خود را با گرایش تمام به حق، به سوی این دین کن، با همان سرشتی که خدا مردم را بر آن سرشته‌است. آفرینش خداوند تغییر ناپذیر است. این است همان دین پایدار، ولی بیشتر مردم نمی‌دانند.[۱۴]

بدین ترتیب می‌توان این برداشت را کرد و این مسئله روشن می‌گردد که حقانیت و جامعیت و جهان شمولی دین برای همه زمانها و مکانها است و گذشت زمان در نقش آفرینی آن ذره‌ای کاستی ایجاد نمی‌کند. خاتمیت نبوت نیز مفهومی جز این ندارد. زیرا اگر دین با گذشت زمان نتواند پاسخگوی نیازهای جامعه باشد، خاتمیت مورد تردید قرار می‌گیرد.[۱۵]

اعتقاد به ویژگی‌های چهارگانه دین اسلام، بر لزوم دخالت دین و دریافتهای وحیانی در قانون گذاری دلالت دارد و میوه چنین ریشه‌ای یک نظام حقوقی[پاورقی ۳] است که پاسخگوی مناسبات اجتماعی در سطح ملی و بین‌المللی و منادی راستین صلح و عدالت در جهان خواهد بود. این نظام، ویژگی‌های زیر را در بر خواهد داشت:[۱۶]

  1. وحیانی بودن.
  2. عقلانی بودن.
  3. جامع بودن.
  4. انسجام و هماهنگی داشتن.
  5. وجود مبانی و منابع حقوقی.
  6. قواعد عام و اصول کلی.
  7. مجموعه فراگیر قوانین که بر قواعد عام و اصول کلی ستوار است.
  8. جامعیت، انعطاف پذیری و قابلیت انطباق اصول کلی بر کوارد خاص و پاسخ گویی به نیازهای نوظهور.
  9. ضمانت اجرایی نصبت به قوانین و مقررات و جلوگیری از تجاوز به حقوق.

کاربرد حقوق

در مطالعات حقوقی لازم است به تفاوت میان مفهوم «حق بودن» و «حق داشتن» توجه شود.

حق بودن

معنای «حق» در ترکیب «حق بودن»، در مقابل «باطل» قرار دارد. وقتی ما از منظر دین یا اخلاق، یک سلسله افکار، اقوال و اعمال، را مورد توجه قرار می‌دهیم، نمی‌توانیم آنها را به صورت حتمی مورد تایید قرار دهیم. زیرا برخی افکار، اقوال و اعمال، چنان پوچ و مردودند که نه تنها دین یا اخلاق بر آنها صحه نمی‌گذارد، بلکه عقل سالم نیز آنها را مورد پذیرش قرار نمی‌دهد. وقتی هم که می‌گوییم عقیده یا عملی حق است یعنی از نظر عقل یا اخلاق یا دین خاص، صحیح و مورد تایید است. بنابر این حق بودن یا نبودن هر چیز، ملاک پذیرش یا رد آن چیز خواهد بود و نوعی ارزش گذاری قلمداد می‌شود. باید به این نکته توجه داشت که اختلاف در برداشت‌های متفاوت از موضوعی خاص دلیل بر نفی حق بودن چیزی نیست و در معنای حق بودن تاثیری ندارد.[۱۷]

حق داشتن

ترکیب حق داشتن به معنای دارا بودن یک امتیاز، اختیار، صلاحیت یا قدرت است. یعنی آنچه برای یک فرد یا گروه یا جامعه به رسمیت شناخته شده‌است. وقتی از «حق داشتن آزادی بیان» سخن می‌گوییم، ما به محتوای بیان[پاورقی ۴] نظری نداریم، آنچه مورد نظر است به رسمیت شناختن آزادی فرد در گفتن یا نگفتن چیزی است که در ذهن دارد. چه بسا آنچه یک فرد بیان می‌کند به لحاظ اخلاقی یا دینی، خطا، مذموم و نادرست باشد.[پاورقی ۵] در عالم حقوق به طور عام و در حقوق اسلام به طور خاص، پذیرش یک سلسله حقوق برای انسانها، هیچ گاه به معنای پذیرش حقانیت آنها به طور مطلق نبوده و نیست. حق داشتن همواره ملازم حق بودن نیست. آزادی اندیشه و تفکر در معنای حق داشتن، حقی است برای انسان ولی می‌دانیم که هر اندیشه‌ای در معنای حق بودن، حق نیست.[۱۸]

حق و تکلیف

از آنجا که حق امتیازی برای انسان در بهره گیری از چیزی است، لازمه آن اختصاص است.

حق و تکلیف دو مفهوم متلازم و جدانشدنی از یکدیگر هستند. باید توجه داشت که تلازم حق و تکلیف، یک سویه نیست و تنها به این خلاصه نمی‌گردد که اگر حقی برای فردی (دارنده حق) ثابت شد لازمه اش تکلیف برای دیگران است که آن حق را محترم شمارند. زیرا هر فرد در ازای حقوق و امتیازاتی که در جامعه برای او در نظر گرفته می‌شود، یک سلسله تکالیف و تعهدات نیز متوجه او می‌گردد. در روابط اجتماعی، حقوق در برابر تکلیف قرار می‌گیرد و یک رابطه دوطرفه را تشکیل می‌دهد. حقدار مطلق و مکلف مطلق در هیچ نظام حقوقی وجود ندارد. تنها خداوند حقدار مطلق است و تکلیفی متوجه او نمی‌باشد.[۱۹]

از علی ابن ابی طالب نیز نقل شده که فرموده اند:

کسی را حقی نیست مگر این که بر او نیز حقی است و بر او حقی نیست جز آن که او را حقی بر دیگری است.[۲۰]

پانویس


  • پس روی خود را با گرایش تمام به حق، به سوی این دین کن. با همان سرشتی که خدا مردم را بر آن سرشته‌است. آفرینش خداوند تغییر پذیر نیست. این است همان دین پایدار، ولی بیشتر مردم نمی‌دانند.روم، آیه ۳۰

  • راه و روش-آیین

  • نظام حقوقی عبارت است از مجموعه قوانین و مقررات منسجم و هماهنگ که بر اساس مبانی خاص در جهت اهداف خاص تنظیم شده‌است.

  • یعنی درست بودن یا نادرست بودن، خوب بودن و یا بد بودن.

    1. همانگونه که قبل تر گفته شد، این حق همانند سایر حقوق حدی دارد و اجرای آن نباید موجب تجاوز به حقوق دیگران شود.

    پانویس


  • مائده آیه ۵، المیزان فی تفسیر القرآن ج ۷ - دین خداوند کامل، صادق، عادل و ثابت است

  • حقوق اجتماعی و سیاسی در اسلام، حسین جوان آراسته، ص ۱۵، دفتر نشر معارف، چاپ پنجم، تابستان ۱۳۸۸

  • حدید ۲۵:به راستی ما پیامبران خود را با دلایل آشکار روانه کردیم و با آنها کتاب و میزان را فرود آوردیم تا مردم به انصاف برخیزند

  • نساء ۱۳۵:ای کسانی که ایمان آورده‌اید، پیوسته به عدالت قیام کنید و برای خدا گواهی دهید، هر چند که به زیان خودتان، یا به زیان پدر و مادرتان و یا خویشانوندانتان باشد.

  • مائده ۸: ای کسانی که ایمان آورده‌اید، برای خدا به داد برخیزید و به عدالت شهادت دهید و البته نباید دشمنی گروهی، شما را بر آن دارد که عدالت نورزید. عدالت بورزید که آن به تقوا نزدیکتر است.

  • حقوق اجتماعی و سیاسی در اسلام، ص ۲۱

  • اسراء،۸۱ - لقمان،۳۰ - حج،۶۲

  • رعد، آیه۱۶ و مومنون، آیه ۱۴

  • محمد جعفر جعفری، مقدمه علم حقوق، ص ۱۳.

  • توبه،۳۳-فتح،۲۸-صف،۹۷

  • مائده،۳

  • محمد حسین طباطبایی، المیزان فی تفسیر القزآن، ج۵، ص۲۰۰

  • یوسف،۱۰۴-تکویر،۲۷-مدثّر،۳۱- انعام،۱۹

  • روم،۳۰

  • حقوق اجتماعی و سیاسی در اسلام، ص۴۳

  • حقوق اجتماعی وسیاسی در اسلام، ص ۲۴ و ۲۵ و ۴۳

  • حقوق اجتماعی و سیاسی در اسلام، ص ۲۲ و ۲۳

  • حقوق اجتماعی و سیاسی در اسلام، ص ۳۳ و ۳۴

  • حقوق اجتماعی و سیاسی در اسلام، ص ۳۴ و ۳۵

    1. «لایجری لأحدٍ إلا جری علیه، و لایجری علیه الا جری له»: نهج البلاغه، خطبه ۲۱۶.

    منابع

    • حقوق اجتماعی و سیاسی در اسلام، حسین جوان آراسته، دفتر نشر معارف، چاپ پنجم، تابستان ۱۳۸۸، 
    • فرآن کریم، ترجمه استاد محمد مهدی فولادوند.
    • المیزان فی تفسیر القرآن، علامه طباطبایی.
    • محمد علی موحد، در هوای حق و عدالت.




    نوع مطلب :
    برچسب ها :
    لینک های مرتبط :


    درباره وبلاگ


    مدیر وبلاگ : سمانه سامانی
    نویسندگان
    جستجو

    آمار وبلاگ
    کل بازدید :
    بازدید امروز :
    بازدید دیروز :
    بازدید این ماه :
    بازدید ماه قبل :
    تعداد نویسندگان :
    تعداد کل پست ها :
    آخرین بازدید :
    آخرین بروز رسانی :

                        
     
     
    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic